معانی کلمه : اعصاب
لغت نامه دهخدا
اعصاب . [ اِ ] (ع مص ) کوشش نمودن در سیر. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). کوشش کردن شتر در حرکت : اعصبت الابل ؛ جدت فی السیر. (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. (زیست شناسی ) = عَصَب
۲. [عامیانه، مجاز] وضعیت روحی شخص.
۲. [عامیانه، مجاز] وضعیت روحی شخص.
فرهنگ معین
( اَ ) [ ع . ] ( اِ. ) جِ عصب . ۱ - پی ها، عصب ها. ۲ - (عا. ) وضع روحی و روانی .
فرهنگ فارسی
رشته های درازسفیدرنگ که ازدماغ ونخاع خارج ودرمیان عضلات بدن منتشرشده وحس وحرکت بواسطه آنهاصورت گیرد
( اسم ) جمع عصب پیها عصبها .
کوشش نمودن در سیر
( اسم ) جمع عصب پیها عصبها .
کوشش نمودن در سیر
مترادف و متضاد
nervation (اسم)
رگبرگ اذین، رگ و پی، اعصاب، ساختمان عصبی، شبکه عصبی
فرهنگ فارسی ساره
سهشگران
