معانی کلمه : اطراف
لغت نامه دهخدا
اطراف . [ اَ ] (اِخ ) وادیی است در بلاد فهم بن عدوان . (از معجم البلدان ).
اطراف . [ اِطْ طِ ] (ع مص ) نو خریدن چیزی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). چیزی نو گرفتن از مال و هرچه باشد. (آنندراج ). چیزی نو کردن .(زوزنی ). تازه خریدن چیزی را. (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. [جمعِ طَرَف] = طَرَف
۲. [جمعِ طَرف] [قدیمی] = طَرف
۲. [جمعِ طَرف] [قدیمی] = طَرف
فرهنگ معین
( اَ ) [ ع . ] (اِ. ) جِ طرف ، کناره ها گوشه ها، پیرامون .
فرهنگ فارسی
کرانه ها، کناره ها، سوی ها، جمع طرف ، اطرافی: مردمی که درپیرامون ودوروبرکسی باشند، نزدیکان وملازمان کسی
جمع طرف کناره ها پیرامونها سویها گوشه ها. یا اطراف و جوانب . گوشه ها و کنارها کنار گوشه .
وادیی است در بلاد فهم بن عدوان
جمع طرف کناره ها پیرامونها سویها گوشه ها. یا اطراف و جوانب . گوشه ها و کنارها کنار گوشه .
وادیی است در بلاد فهم بن عدوان
مترادف و متضاد
توابع، حومه
اکناف، پیرامون، جوانب، حواشی، حوالی، دوروبر، کرانها، گرداگرد، محیط، نواحی
۱. اکناف، پیرامون، جوانب، حواشی، حوالی، دوروبر، کرانها، گرداگرد، محیط، نواحی
۲. توابع، حومه
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
پیرامون، کناره ها، سوی ها، گوشه ها، کناره ها، گوشه ها
واژه نامه بختیاریکا
دور و با؛ قِرآقِر ( چار قر ) ؛ می تووا
