اضحی. [ اَ حا ] ( ع ص ) اسب اشهب. مؤنث : ضَحْیاء. ( از اقرب الموارد ).اسب سپید اشهب. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || ( اِ ) روز عید قربان و یوم النحر. ( ناظم الاطباء ). عید گوسپندکشان. ( محمودبن عمر ). روز قربان. ( منتهی الارب ). بمعنی عید اضحی نیز آید. ( آنندراج ). عید قربان. روز دهم ذیحجةالحرام : سلطان مسعود...می آمد تا به شبورقان رسید و آنجا عید اضحی بکرد و بسوی بلخ آمد... هفدهم ذیحجةالحر...
فرهنگ عمید
= عید 〈 عید قربان
= عید * عید قربان
فرهنگ معین
(اَ حا ) [ ع . ] (اِ. ) عیدقربان ، دهم ذی حجه .
فرهنگ فارسی
یوم الاضحی، یوم النحر، روزقربان، عیدقربان، عیدگوسفندکشان، روزدهم ذیحجه که حجاج درمکه قربانی میکنند، عیداضحی هم گویند ( اسم ) روز دهم ذی حجه که حجاج در مکه و مسلمانان در خان. خود قربانی کنند عید قربان جشن گوسپند کشان .