معانی کلمه : اصول
لغت نامه دهخدا
اصول . [ اَص ْ وَ ] (ع ن تف ) جهنده تر بر کسی . حمله کننده تر.
- امثال :
اصول من حمل .
و رجوع به صول و صولة شود.
فرهنگ عمید
۱. [جمعِ اصل] = اصل
۲. (فقه) علوم شرعی که از چهار اصلِ کتاب، سنت، اجماع، و قیاس تشکیل میشود.
۳. (موسیقی) هفده آواز اصلی در موسیقی قدیم ایرانی.
〈 اصول دین: در اسلام، اصولی که این دین مبتنی بر آن است و عبارتند از: توحید، نبوت، و معاد. در مذهب شیعه دو اصل عدل و امامت نیز اضافه میشود.
فرهنگ معین
( اُ ) [ ع . ] (اِ.) جِ اصل . 1 - ریشه ها، پایه ها. 2 - نژادها، گوهرها. 3 - علوم شرعی که از چهار اصل تشکیل می شود: کتاب ، سنت ، اجمعا، قیاس . ؛~ دین به عقیدة اهل سنت سه اصل است : توحید، نبوت ، معاد و شیعه دو اصل عدل و امامت را بر آن افزوده و معتقد به پنج اصل است .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
بنیادها
کلیات، مبادی
شرعیات، علومشرعی ≠ فروع
۱. شرعیات، علومشرعی
۲. کلیات، مبادی
۳. بنیادها ≠ فروع
