معانی کلمه : اصلی
لغت نامه دهخدا
اصلی . [ اَ ] (اِخ ) از شاعران و خطاطان ایران بود که در مشهد میزیست و خط نستعلیق را خوب می نوشت . صاحب آتشکده این بیت را از وی آورده است :
چو بطفلیش بدیدم بسپردم اهل دین را
که شود بلای جانها بشما سپردم این را.
رجوع به قاموس الاعلام ج 2 و آتشکده ص 86 شود.
فرهنگ فارسی
( صفت ) منسوب به اصل . ۱ - بنیادی ۲ - ذاتی مقابل عارضی وصلی .
از شاعران و خطاطان ایران بود که در مشهد میزیست و خط نستعلیق را خوب می نوشت .
از شاعران و خطاطان ایران بود که در مشهد میزیست و خط نستعلیق را خوب می نوشت .
مترادف و متضاد
اساسی، عمده، مهم
حقیقی، واقعی ≠ غیرواقعی، مجازی
۱. حقیقی، واقعی
۲. اساسی، عمده، مهم، ≠ غیرواقعی، مجازی،
۳. فرعی
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
آغازین، هسته ای، بنیادین
