معانی کلمه : اسکان
لغت نامه دهخدا
اسکان . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ سَکن .
فرهنگ عمید
۱. ساکن کردن، سکونت دادن.
۲. (ادبی ) ساکن و بی حرکت خواندن حرفی، ساکن کردن.
۲. (ادبی ) ساکن و بی حرکت خواندن حرفی، ساکن کردن.
فرهنگ معین
( اِ ) [ ع . ] (مص م . ) ۱ - ساکن کردن . ۲ - خانه نشین کردن .
فرهنگ فارسی
ساکن کردن، ساکن وبی حرکت کردن، آرام کردن، آرام دادن، جادادن، درجائی نشاندن، جای دادن کسی رادرخانه
( مصدر ) ۱ - ساکن کردن . ۲ - خانه نشین کردن . یا اسکان ایلات . خانه نشین کردن ایلها .
ده جزئ دهستان کزاز سفلی بخش سره بند شهرستان اراک شمال آستانه راه اراک به بروجرد - کوهستان سردسیر .
( مصدر ) ۱ - ساکن کردن . ۲ - خانه نشین کردن . یا اسکان ایلات . خانه نشین کردن ایلها .
ده جزئ دهستان کزاز سفلی بخش سره بند شهرستان اراک شمال آستانه راه اراک به بروجرد - کوهستان سردسیر .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
استقرار، تختقاپو، جایدهی، سکونت
habitation (اسم)
منزل، مسکن، سکنی، مستعمره، سکونت، مکان، اسکان
