اسعاف. [ اِ ] ( ع مص ) برآوردن. گزاردن : اسعاف حاجت ؛ برآوردن حاجت. روا کردن حاجت. ( تاج المصادر بیهقی ) ( مجمل اللغة ). روا کردن. ( غیاث ). قضا کردن حاجت : اسعف بحاجته : از آنجا که اریحیت طبع و کرم ، نهاد آن پادشاه بود این دعوت را اجابت کرده باسعاف طلبت و انجاح حاجت او زبان داد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 28 ). سلطان بفرمود تا ملتمس او به اسعاف مقرون داشتند. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 347 ). ملتمس ایشان به...