استواری. [ اُ ت ُ ] ( حامص ) محکمی. قرصی. حصانت. رزانت. اِحکام. متانت. ( مجمل اللغة )( زمخشری ). استحکام. محکم کاری. دناج. رصافة. رصانت. طباخ. ( منتهی الارب ) : و او را [ کابل را ] حصاریست محکم و معروف به استواری. ( حدود العالم ). به استواری جای و بپایداری کوه فریفته شد و از راه راست کرد کران.فرخی.سالاری دیگر رفت جانب خراسان و ری ، و استواری قدم این سالار در آن دیار آن باشد که خداوند در خراسان مقا...