استقرار. [ اِ ت ِ ] ( ع مص ) ثبات. سکون. آرام گرفتن. ( غیاث ) ( تاج المصادر بیهقی ). ثابت شدن. ( غیاث ). قرار و ثبات ورزیدن به جائی. آرمیدن. ( منتهی الارب ). قرار گرفتن : احوال امیرالمؤمنین القادر باﷲو استقرار خلافت بر او. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 306 ). || جای گرفتن. ( منتهی الارب ). || قرار و ثبات دادن : ابوسعید بعد از انتظام حال و استقرار کار او با آن لشکر که در صحبت او بودند بازگشت. ( ترجمه تاری...
فرهنگ عمید
۱. چیزی یا کسی را در جایی ثابت کردن. ۲. مستقر شدن، ساکن شدن.
فرهنگ معین
(اِ تِ ) [ ع . ] (مص ل . )۱ - برقرار کردن ، پابرجا شدن . ۲ - قرار یافتن .
فرهنگ فارسی
قرارگرفتن، قراروثبات ورزیدن بجائی، پابرجاشدن، جاگرفتن، استوارشدن، آرام گرفتن ۱ - ( مصدر ) قرار یافتن ثابت شدن پابر جا شدن . ۲ - آرام یافتن آرام گرفتن . ۳ - ( اسم ) ثبات سکون آرام . ۴ - رجعتی که موجب شود تا ستارگان بنقط. حرکت خود باز گردند .
مترادف و متضاد
استواری، اسکان، ایستادگی، تثبیت، تحکیم، ثبات، ثبوت، جایگیری، قرار
confirmation (اسم)تاکید، تصدیق، تایید، شهادت، تثبیت، ابرام، استقرارestablishment (اسم)بناء، بنگاه، استقرار، سازمان، تشکیل، تاسیس، برقراری، برپایی، موسسه، دسته کارکنانpitch (اسم)اوج، درجه، پرتاب، استقرار، سرازیری، گام، پلکان، زیر و بمی صدا، قیر، دانگ صدا، لباب، ضربت با چوگان، اوج پرواز، جای شیبlodgement (اسم)استقرار، منزل گیری،...
دانشنامه اسلامی
[ویکی فقه] ثبات و قرار داشتن را استقرار گویند.
واژۀ استقرار در باب های بسیاری مانند طهارت، صلات، زکات، خمس، تجارت، دین، اجاره، نکاح، صید و ذباحه، ارث، قصاص و دیات به کار رفته و مراد از آن، به لحاظ آن چه بدان اضافه می شود، متفاوت است که به مهم ترین موارد آن اشاره می شود.مراد، ثبات عادت زن در حیض از جهت عدد و زمان یا یکی از آن دو است، در مقابل مضطربه که عادت ثابتی ندارد. ← حکم این نوع عادت زناستقرار...
فرهنگ فارسی ساره
برپایی، جایگیر
فرهنگستان زبان و ادب
{colonisation/ colonization} [زیست شناسی-میکرب شناسی] مستقر شدن ریزاندامگان ها بر روی پوست یا غشاهای مخاطی {deployment} [علوم نظامی] قرار گرفتن نیروها با آرایش ویژه در مناطق عملیاتی