معانی کلمه : استقراء
لغت نامه دهخدا
فرهنگ معین
(اِ تِ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) جستجو کردن ، تحقیق کردن . ۲ - (اِمص . ) در منطق ، پی بُردن به کل از جزء.
دانشنامه عمومی
جستن، تلاش و جستجوکردن، تحقیق کردن.
مترادف و متضاد
induction (اسم)
قیاس، ایراد، استقراء، مقدمه، ذکر، استنتاج، القاء، قیاس کل از جزء، پیش سخن
analysis (اسم)
تحلیل، تجزیه، آزمایش، انالیز، کاوش، جداگری، فرگشایی، استقراء، شی تجزیه شده، مشتق و تابع اولیه
