استحکام. [ اِ ت ِ ] ( ع مص ) استوار شدن. ( زوزنی ) ( تاج المصادر بیهقی ). استواری. استوار گردیدن. ( منتهی الارب ). حصانت. محکمی.اِحکام : الحمد الذی انتخب امیرالمؤمنین من اهل تلک الملة التی علت غراسها و رست اساسها و استحکمت ارومتها. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 299 ). عقده آن مناکحت به استحکام رسانیدند. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 395 ).