اسباب. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ سبب. مایه ها. سِلعة.( منتهی الارب ). حماله. جامل. ( منتهی الارب ). رسن ها. اواخی. پیوندها. اطراف. درها. ( وطواط ). وسایل. ساز. برگ. لوازم. آلات. همه چیزهای غیرخوردنی : همه مال و اسباب و این زیب و فرکنیزان مه روی با تاج زر.فردوسی.و از جمله اسباب و تجمل او دوازده هزار کنیزک در سراهاء او بودند. ( فارسنامه ابن البلخی ص 103 ).گوئی که مگر راحت من مهر بتان است کاسباب وجودش بجها...
فرهنگ عمید
۱. لوازم، ساز و برگ ها، وسایل: اسباب خانه، اسباب سفر. ۲. امکانات، لوازم مورد نیاز. ۳. = سبب ۴. [قدیمی] ثروت.
فرهنگ معین
( اَ ) [ ع . ] (اِ. ) جِ سبب . ۱ - سبب ها، علت ها. ۲ - وسیله ها، لوازم . ۳ - مال ها، دارایی ها. ۴ - برگ و ساز. ۵ - کالاها، متاع ها.
فرهنگ فارسی
جمع سبب، وسائل، لوازم، آلات، علل، سببها، مایه ها، سازوبرگها، آنچه که درخانه یاجای دیگربکار آیدوبوسیله آن کاری صورت گیرد( اسم ) جمع سبب . ۱ - مایه ها علتها علل . ۲ - وسیله ها لوازم ساز و برگها آلتها. ۳ - مالها دارایی ها. ۴ - سازها ساختها : اسباب حرب . ۵ - برگ و ساز ساز و برگ : اسباب سفر . ۶ - کالاها متاع ها امتعه . ۷ - در اصطلاح حکما چیزی که فی نفسه موجود باشد و وجود دیگری از آن حاصل شود یعنی چیزی ...
[ویکی الکتاب] معنی أَسْبَابَ: سببها (کلمه اسباب به معنای پلهها و راههایی است که به وسیله آن به آسمانها صعود میکنند ، و ممکن است مراد از ارتقاء اسباب در عبارت "فَلْیَرْتَقُواْ فِی ﭐلْأَسْبَابِ"حیلهها و وسیلههایی باشد که به خیال خود با تمسک به آنها از خداوند بی نیاز می گردند)معنی قَبْضَتُهُ: در دست او - در احاطه ی قدرت اوست (عبارت "وَﭐلْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ ﭐلْقِیَامَةِ "این معنا را خاط...