معانی کلمه : اذن
لغت نامه دهخدا
اذن . [ اُ ذَ ] (ع اِ) ج ِ اَذَنة.
اذن . [ ] (اِخ ) (سنةالَ ...) نام سال اول هجرت .
اذن . [ اُ ذُ ] (اِخ )یکی از جبال بنی ابی بکربن کلاب . || قاره ای بسماوه که از آنجا سنگ آسیا برند. (معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
گوش.
اجازه؛ رخصت؛ فرمان.
گوش.
اجازه، رخصت، فرمان.
اجازه، رخصت، فرمان.
فرهنگ معین
(اُ ذُ) [ ع . ] (اِ.) گوش .
( اِ ) [ ع . ] 1 - (مص م .) رخصت دادن ، اجازه دادن . 2 - (اِمص .) فرمان ، رخصت ، اجازه .
(اُ ذُ ) [ ع . ] (اِ. ) گوش .
( اِ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) رخصت دادن ، اجازه دادن . ۲ - (اِمص . ) فرمان ، رخصت ، اجازه .
( اِ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) رخصت دادن ، اجازه دادن . ۲ - (اِمص . ) فرمان ، رخصت ، اجازه .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( آذن ) دربان مرد کلان گوش
اجازه دادن، دستوری دادن، رخصت دادن ، اجازه، دستوری، رخصت، فرمان، گوش، آذان جمع
( اسم ) اذن گوش عضو شنوایی .
نام سال اول هجرت
اجازه دادن، دستوری دادن، رخصت دادن ، اجازه، دستوری، رخصت، فرمان، گوش، آذان جمع
( اسم ) اذن گوش عضو شنوایی .
نام سال اول هجرت
مترادف و متضاد
دستور
اجازه، تجویز، جواز، رخصت
۱. اجازه، تجویز، جواز، رخصت،
۲. دستور
leave (اسم)
رخصت، اجازه، مرخصی، اذن
permission (اسم)
رخصت، اجازه، دستور، پروانه، ترخیص، مرخصی، اذن
