معانی کلمه : اخراج
لغت نامه دهخدا
اخراج . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ خرج .
فرهنگ عمید
۱. بیرون کردن کسی از محل کارش.
۲. بیرون کردن.
۳. (صفت ) کسی که از جایی بیرون شده باشد، اخراج شده.
۴. (اسم ) [قدیمی] هزینه، خرج.
۲. بیرون کردن.
۳. (صفت ) کسی که از جایی بیرون شده باشد، اخراج شده.
۴. (اسم ) [قدیمی] هزینه، خرج.
فرهنگ معین
( اِ ) [ ع . ] (مص م . ) بیرون کردن ، بیرون کشیدن .
فرهنگ فارسی
بیرون کردن، بیرون آوردن، جمع خرج و جمع خراج
۱ - ( مصدر ) بیرون کردن بیرون کشیدن بیرون آوردن . ۲ - ( اسم ) خرجی هزینه . یا اخراج از وزارت خانه یا اداره . بیرون کردن کارمند بعلت تخلف و تمرد . یا اخراج بلد . نفی بلد تبعید بیرون راندن گناهکاری را از شهر وزادگاهش و در شهر یا دهی دیگر ساکن گردانیدن . یا اخراج دم . حجامت خون گرفتن .
۱ - ( مصدر ) بیرون کردن بیرون کشیدن بیرون آوردن . ۲ - ( اسم ) خرجی هزینه . یا اخراج از وزارت خانه یا اداره . بیرون کردن کارمند بعلت تخلف و تمرد . یا اخراج بلد . نفی بلد تبعید بیرون راندن گناهکاری را از شهر وزادگاهش و در شهر یا دهی دیگر ساکن گردانیدن . یا اخراج دم . حجامت خون گرفتن .
مترادف و متضاد
تخلیه
تبعید، دفع، طرد، ≠ ادخال
انفصال، پاکسازی، خلع، عزل، منفصل
۱. تبعید، دفع، طرد،
۲. انفصال، پاکسازی، خلع، عزل، منفصل
۳. تخلیه ≠ ادخال
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
راندن، کنارگزاری، بیرون کردن، بیرون فرستادن، برونکرد
