احوال . [ اِح ْ ] (ع مص ) احال اﷲ الحول َ؛ تمام کرد خدا سال را. || مسلمان شدن . || محال گفتن . || خداوند شتران نازاینده گردیدن با گشن یافتن . || بحال دیگر شدن . || بجای دیگر شدن . احوال حول ؛ گشتن سال بر... رسیدن سال را. یکساله شدن . || احوال شی ٔ؛ سال گشت شدن چیز. بحال دیگر یا بجای دیگر گشتن چیز. سالی برآمد...
فرهنگ عمید
۱. [جمعِ حال] = حال hāl ۲. کیفیت حال و وضع کسی یا جایی. ۳. اوضاع معیشت، کاروبار. ۴. وقایع، پیشامدها. ۵. شرح حال، سرگذشت زندگی. ۶. [جمعِ حَول] سال ها.
فرهنگ معین
( اَ ) [ ع . ] (اِ. ) جِ حال . ۱ - حال ها، وضع ها. ۲ - چگونگی مزاج . ۳ - کار و بار. ۴ - سرگذشت .
دانشنامه آزاد فارسی
اَحوال(جمعِ حال، در لغت به معنی کیفیت، چگونگی) اصطلاحی عرفانی، با دو معنی در دو بُعد عرفان عملی و عرفان نظری. از نظر عرفان عملی، احوال یکی از اقسام ده گانۀ سلوک است که پس از ده منزلِ قسم أودِیَهْ و پیش از قسمِ ولایات قرار دارد. در این سیر، چنانچه سالک، به مرتبۀ دریافتِ مواهب محضه ای که هیچ نقشی در کسب آن ندارد واصل شود، او را سائر در منازل قسم احوال می دانند. از همین روست که شماری از عارفان، منزل ...
فرهنگ فارسی
جمع حال و حول( اسم ) جمع حال . ۱ - حال ها وضع ها. ۲ - چگونگی مزاج ( بیماری و تندرستی ). ۳ - امور و اعمال و کردار و کار و بار . ۴ - سرگذشت . ۵ - معنی ها که به قلب سالک بدون اختیار و تعمد و جلب و اکتساب وارد میشود از قبیل طرب و حزن و بسط یا قبض و شوق و انزعاج و امثال آنها. یا احوالت چطور است ? جملهای است برای پرسش از تندرستی یا بیماری کسی و چگونگی کار و بار و زندگی او .مسلمان شدن تمام کرد خدا سال را...
مترادف و متضاد
حال
اوضاع
سرگذشت
اعمال، حالات
۱. حال ۲. اعمال، حالات ۳. اوضاع ۴. سرگذشت
دانشنامه اسلامی
[ویکی فقه] احوال (عرفان). حال/ احوال، اصطلاحی پرکاربرد در تصوف و عرفان، به معنای حالتی که بی اختیار در ضمیر سالک پدیدار و در مدت کوتاهی ناپدید می شود اما اثری نافذ و ماندگار از خود برجای می گذارد.حال (مؤنث آن: حالت، جمع آن: احوال و حالات) در لغت به معنای نوعِ خاصِ بودنِ انسان اعم از خوب و بد و به طور کلی به معنای وضع و صفت و چگونگی است.
خلیل بن احمد، کتاب العین، ج۳، ص۲۹۸ـ۲۹۹، چاپ مهدی مخزومی و...