معانی کلمه : احرار
لغت نامه دهخدا
احرار. [ اَ ] (اِخ ) ابن اسید الظهری . مکنی به ابورهم . صحابی است .
احرار. [ اَ ] (اِخ ) (خواجه ٔ...) لقب عبیداﷲ نقشبندی . رجوع به عبیداﷲ... شود.
احرار. [ اِ ] (ع مص ) اِحرار نهار؛ گرم شدن روز. (منتهی الارب ) (تاج المصادر). || خداوندِ شتران ِ تشنه گردیدن . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
حُرّ#NAME?
= حُرّ
فرهنگ معین
( اَ ) [ ع . ] (ص . )۱ - جِ حر، آزادان ، آزادگان . ۲ - ایرانیان .
فرهنگ فارسی
آزادان، آزادگان، جمع حر
( صفت ) ۱ - جمع حر حران آزادان آزادگان . ۲ - ایرانیان .
گرم شدن
( صفت ) ۱ - جمع حر حران آزادان آزادگان . ۲ - ایرانیان .
گرم شدن
فرهنگ اسم ها
اسم: احرار (پسر) (عربی) (تلفظ: ahrār) (فارسی: احرار) (انگلیسی: ahrar)
معنی: آزادگان، آنان که از وابستگی ها و تعلقات، به ویژه وابستگی های مادی آزادند
معنی: آزادگان، آنان که از وابستگی ها و تعلقات، به ویژه وابستگی های مادی آزادند
