معانی کلمه : اجنبی
لغت نامه دهخدا
اجنبی. [ اَ ن َ بی ی ] ( ع ص نسبی ) بیگانه. ( دستور ). غریب :
چون ز من مهتر آمد اجنبئی
خیره اکنون زنخ چه جنبانم.اشتر میان ما اجنبی است. ( کلیله و دمنه ). در این مقام این شتر اجنبی است. ( کلیله و دمنه ).
|| نافرمان. || ( اصطلاح فقه ) شخصی غیر متعاهدین. ج ، اجانب.
چون ز من مهتر آمد اجنبئی
خیره اکنون زنخ چه جنبانم.اشتر میان ما اجنبی است. ( کلیله و دمنه ). در این مقام این شتر اجنبی است. ( کلیله و دمنه ).
|| نافرمان. || ( اصطلاح فقه ) شخصی غیر متعاهدین. ج ، اجانب.
فرهنگ عمید
۱. بیگانه، غریب.
۲. اهل یک کشور دیگر.
۳. کشور بیگانه.
۴. نامحرم.
۵. [قدیمی] نامربوط، بی ارتباط.
۲. اهل یک کشور دیگر.
۳. کشور بیگانه.
۴. نامحرم.
۵. [قدیمی] نامربوط، بی ارتباط.
فرهنگ معین
( اَ نَ ) (ص . ) ۱ - بیگانه ، غریب . ۲ - نا - فرمان .
فرهنگ فارسی
بیگانه، غریب
( صفت ) ۱ - بیگانه غریب خارجی . ۲ - نافرمان . ۳ - اجنبی کلمه ایست در جمل مرکبه که ظاهرا رابط. دستوری با فاعل ندارد . ۴ - شخصی غیر از دو طرف متعاهد . ۵ - آنکه پیرو دین نباشد اجنبی است چه کافر حربی و چه غیر حربی و چه مشرک . ۶ - آنکه تابعیت کشوری را ندارد نسبت بان کشور اجنبی است .
( صفت ) ۱ - بیگانه غریب خارجی . ۲ - نافرمان . ۳ - اجنبی کلمه ایست در جمل مرکبه که ظاهرا رابط. دستوری با فاعل ندارد . ۴ - شخصی غیر از دو طرف متعاهد . ۵ - آنکه پیرو دین نباشد اجنبی است چه کافر حربی و چه غیر حربی و چه مشرک . ۶ - آنکه تابعیت کشوری را ندارد نسبت بان کشور اجنبی است .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱غریبه ۲بیگانه
/ajnebi/ غریبه - بیگانه
مترادف و متضاد
بیگانه
غریب، غریبه، غیر
بیگانه، خارجی ≠ آشنا، خودی
۱. بیگانه، خارجی
۲. غریب، غریبه، غیر ≠ آشنا، خودی
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
بیگانه
