اجزاء. [ اِ ] (ع مص ) اجزاء سکین ؛دسته کردن کارد را. (منتهی الارب ). کارد را دسته کردن . (تاج المصادر). || اَجزی کذا عن کذا؛ نائب غیر و کافی کسی شد. (منتهی الارب ). کفایت کردن . (تاج المصادر). || بی نیاز کردن از... (منتهی الارب ) (زوزنی ). || بی نیاز شدن . (منتهی الارب ). بسنده بودن . (تاج المصادر). بس شدن . (وطواط). || بسنده کنانیدن : اَجزَاء الابل بالرطب عن الماء؛ بسنده کنانید شتران را از آب بعل...
فرهنگ معین
( اَ ) [ ع . ] ( اِ. ) جِ جزء و جزو، پاره ها، بهره ها.
دانشنامه آزاد فارسی
اَجزاء(جمع جزء) اصطلاحی در کلام، اجزای اصلی و فرعی تشکیل دهندۀ پیکر انسان است: ۱. اجزای اصلی یا ذرات اصلی، در سراسر زندگی ثابت می مانند. حقیقت انسان که با واژۀ «من» بیان می شود، همین اجزاست؛ و همین اجزاست که مُخاطب، مکلَّف، مُثاب و مُعاقَب است و اگر خورنده ای آن ها را بخورد جزء پیکر وی نمی شود (← آکل و مأکول، شبهه). همین اجزاست که در رستاخیز بازمی گردد و پاداش و کیفر می بیند؛ ۲. اجزای فرعی یا ذرات...
مترادف و متضاد
components(اسم)
اجزاء
ingredients(اسم)
اجزاء، عناصر
دانشنامه اسلامی
[ویکی فقه] إجزاء. إجزاء یعنی کفایت کردن مأموربه اضطراری از مأموربه اختیاری و نیز مأموربه ظاهری از واقعی .لغویان یکی از معانی إجزاء را بسنده کردن و اکتفا دانسته اند. این واژه در اصطلاح علم اصول، به معنای کفایت کردن مأموربه اضطراری از اختیاری و مأموربه ظاهری از واقعی است که لازمه اش، سقوط اعاده و قضا است؛ مثلًا، اگر کسی در حال ضرورت، با تیمم نماز بخواند، این نماز، کفایت می کند و لازم نیست بعد از ب...