ابلوج . [ اَ ] (معرب ، اِ) معرب از فارسی آبلوچ . قند سفید یا شکر سفید یا قند سوده یا قند نرم سفید یا قند مطلق و یا شکر مطلق . آبلوج : گفت عطار ای جوان ابلوج من هست نیکو بی تکلف بی سخن . مولوی .آورده نظم و نثر تو کان هست قوت روح ابلوج قند را بشمار مکرران . بسحاق اطعمه .ای در ره مزعفر ابلوج قند گردی با لحم چرب و سرخش بزغاله روی زردی . بسحاق .در بیت ذیل ِ مولوی ابلوج وصف قند، شاید به معنی سفید آمده ا...
فرهنگ عمید
آبلوج#NAME?
( آبلوج ) ۱. شکر، قند سفید: تا آبلوج همچو تبرزد نشد به طعم / تا چون نبات نیست به پیش نظر شکر (پوربهای جامی: لغت نامه: آبلوج ). ۲. نبات.= آبلوج
( آبلوج ) ( اسم ) قندسفید قند مکرر آبلوچ ابلوج .آبلوچ، ابلوج، آبلوک: شکر، قندسفید، نبات ( اسم ) قند سفید یا شکر سفید یا قند سوده یا قند نرم سفید یا قند مطلق یا شکر مطلق . ( آب لوج ) قند سفید