آنگهی . [ گ َ ] (ق مرکب ) آن زمان . آن وقت . در آن حال : بهرام ، آنگهی که بخشم افتی بر گاه اورمزد دُرافشانی . دقیقی .کشیدندشان خسته و بسته زاربجان خواستند آنگهی زینهار. فردوسی .سوی زال کرد آنگهی سام روی که داد و دهش گیرد آرامجوی . فردوسی .نبشت آنگهی پاسخ نامه بازبه نزدیک فرزند گردنفراز. فردوسی . || پس . سپس . بعد. بعد از آن : بخواند آنگهی زرگر دند راز همسایگانان تنی چند را. ابوشکور.چو این کرده شد...