معانی کلمه : آل
لغت نامه دهخدا
شنیدم از این مرزها هرچه گفت
بلندی ّ و پستی ّ و راز نهفت
چو آل و چو فخروم و چون دشت گل
بخوبی نمود آنچه بودش بدل .
فرهنگ عمید
= سراب۱:◻︎ با عطای کف تو بخشش آل برمک / مثل لجهٴ دریا بُوَد و لمعهٴ «آل» (سلمان ساوجی: ۱۳۶).
سرخ کمرنگ: ◻︎ میرُست ز دشت خاوران لالهٴ آل / چون دانهٴ اشک عاشقان در مه و سال (ابوسعید ابوالخیر: ۳۸۳).
در باور عوام، موجودی خیالی که بهصورت زنی لاغراندام با بدن پوشیده از مو تصور میشود و به زائوی تنها آسیب میرساند، جگر او را میدَرَد، و یا بچهاش را میدزدد.
فرهنگ معین
[ ع . ] ( اِ.) دودمان ، طایفه .
[ ع . ] (اِ.) جایی در بیابان که به هنگام تابش آفتاب همچون آب نماید، سراب .
[ په . ] 1 - (ص .) سرخ ، سرخ کم رنگ . 2 - ( اِ.) نام درختی که از ریشة آن رنگی سرخ می گیرند و جامه باآن به رنگ سرخ درمی آورند.
فرهنگ فارسی
گویش مازنی
۱موجودی خیالی ۲جن
۱سرخ زردمایل به سرخ ۲اسب قرمز رنگ
گویش دزفولی
صورتی « نام رنگی است »
گویش بختیاری
آل (نام موجود افسانهاى ترسناک).
مترادف و متضاد
احمر، سرخ، قرمز
پری، جن، زائوترسان
اولاد، تبار، خاندان، دودمان، سلاله، سلسله، طایفه، عترت، قبیله، نسل
۱. اولاد، تبار، خاندان، دودمان، سلاله، سلسله، طایفه، عترت، قبیله، نسل
۲. احمر، سرخ، قرمز
۳. پری، جن، زائوترسان
۴. سراب
فرهنگ فارسی ساره
دوده، خاندان، تبار
