آشناور. [ ش ْ / ش ِ وَ ] (ص مرکب ) شناور. آشناگر. شناگر. آب باز. سابح . سَبّاح : روان اندر او کشتی و خیره مانده ز پهنای او دیده ٔ آشناور. فرخی .بریگ اندر همی شد مرد تازان چو در غرقاب مرد آشناور. لبیبی .آن آشناوشی که خیال است نام اودر موج آب دیده ٔ من آشناور است . سیدحسن غزنوی .آن قَدَر دستی که خرچنگ قضاآشناور در محیط نام اوست . عمادی شهریاری .آشناور شود خرد در خون جان بجان کندن افکند بکنار. عمادی ...
فرهنگ عمید
شناور؛ شناگر؛ آبباز: ◻︎ به ریگ اندر همیشد مرد تازان / چو در غرقاب مرد آشناور (لبیبی: شاعران بیدیوان: ۴۸۳).