آسیابان . (ص مرکب ، اِ مرکب ) آسبان . طَحّان : چو بشنید از آسیابان سخُن نه سر دید از آن کار پیدا نه بن . فردوسی .فروماند از آن آسیابان شگفت شب تیره اندیشه اندرگرفت . فردوسی .هر آنکس که او فرّ یزدان ندیداز این آسیابان بباید شنید. فردوسی .گشاد آسیابان در آسیابه پشت اندرش بار لختی گیا. فردوسی .بدو آسیابان بتشویر گفت که جز تنگدستی مرا نیست جفت . فردوسی .بشد آسیابان دو دیده پرآب بزردی دو رخسار چون آفتا...
فرهنگ عمید
۱. کارگر آسیا. ۲. کسی که در آسیا غلات را آرد میکند؛ صاحب آسیا.
فرهنگ معین
(ص . اِ.) کسی که نگه داری و ادارة آسیاب را بر عهده دارد.
دانشنامه عمومی
نام روستایی در 69کیلومتری بیرجند(استان خراسان جنوبی) بوده که پس از تفکیک استان های خراسان به نام شهر قهستان تغییر یافته است.