آرزومند. [ رِ م َ ] (ص مرکب ) مشتاق . شایق : فریدون نهاده دو دیده براه سپاه و کلاه آرزومند شاه . فردوسی .دوان آمد ازبهر آزارتان همان آرزومند دیدارتان . فردوسی .چو آگاه شد خسرو از کارشان نبود آرزومند دیدارشان . فردوسی .همی راند حیران و پیچان براه بخواب و [ بخشک و؟ ] به آب آرزومند شاه . فردوسی .مثالها رفت بخراسان ، بتعجیل ساخته شدن مردمانی که آرزومند خانه ٔ خدای عزّ و جل ّ بودند. (تاریخ بیهقی ).آرزو...
فرهنگ عمید
۱. وِیژگی کسی که آرزوی چیزی دارد؛ مشتاق. ۲. [قدیمی، مجاز] نیازمند. ۳. [قدیمی، مجاز] عاشق.