آباد کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) عمارت . عمران : به گرد اندرش روستاها بساخت چو آباد کردش کهان را نشاخت . فردوسی .وز آن پس جهان یکسرآباد کردهمه روی گیتی پر از داد کرد. فردوسی .ز هوشنگ ماند این سده یادگاربسی باد چون او دگر شهریارکز آباد کردن جهان شاد کردجهانی بنیکی از او یاد کرد. فردوسی .از آن رفته نام آوران یادکردبداد و دهش گیتی آباد کرد. فردوسی .صد خانه اگر بطاعت آباد کنی زآن به نبود که خاطری شاد...