یکسو. [ ی َ / ی ِ ] ( اِ مرکب ، ص مرکب ) یک جهت. یک جانب. ( از آنندراج ). یک کنار. در یک کنار.- از یک سو ؛ از جهتی. از جانبی :ز یکسو ملک را بر کار می داشت ز دیگر سو نظر بر یار می داشت.نظامی. || به کنار. ( ناظم الاطباء ). دور. بافاصله. برکنار : یکی تخت زرین بر آن تیغ کوه از انبوه یکسو و دور از گروه.فردوسی.- از راه یکسو ؛ از راه برکنار : جمله جامه و اسب از آب چشمش آغشته گشت ، توبه ای کرد نصوح و روی ...
فرهنگ عمید
در یک کنار، جدا.* یک سو شدن: (مصدر لازم ) [قدیمی، مجاز]۱. به کنار شدن، کنار رفتن.۲. به دست آوردن برائت.* یک سو کردن: (مصدر متعدی ) [قدیمی، مجاز]۱. کنار گذاشتن، جدا کردن.۲. یکسره کردن: هرچه باداباد حرفی چند می گویم به او / کار خود در عاشقی این بار یک سو می کنم (مصطفی میرزا: لغت نامه: یک سو ).* یک سو نهادن: (مصدر متعدی ) [قدیمی] کنار گذاشتن: جدایی گمان برده بودم ولیکن / نه چندان که یک سو نهی آشنایی ...