معانی کلمه : یکان
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. (ریاضی ) آخرین رقم سمت راست هر عدد طبیعی.
۲. (صفت ) [قدیمی] یگانه، بی همتا: ورا نگویم از ارباب دولت است یکی / که او به جاه ز ارکان دولت است یکان (سوزنی: صحاح الفرس: یکان ).
۲. (صفت ) [قدیمی] یگانه، بی همتا: ورا نگویم از ارباب دولت است یکی / که او به جاه ز ارکان دولت است یکان (سوزنی: صحاح الفرس: یکان ).
فرهنگ معین
( ~. ) ۱ - (ق . ) یک یک . ۲ - (ص . ) یگانه ، تک ، منفرد.
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
flash (اسم)
خود ستایی، جلوه، برق، فلاش، تلالو، لحظه، فلاش عکاسی، تشعشع، روشنایی مختصر، یک ان، بروز ناگهانی
