معانی کلمه : یخ شکن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. لاستیک مخصوص با میخ های فولادی کوتاه که برای حرکت خودرو در جاده های برفی و یخبندان به چرخ های آن وصل می شود.
۲. (ورزش ) وسیله ای با تعدادی خار در کف آن که به کفش کوهنوردی برای جلوگیری از لغزش متصل می شود.
۳. نوعی کشتی با سپرهایی برای شکستن یخ که در میان یخ و دریاهای منجمد حرکت می کند.
۲. (ورزش ) وسیله ای با تعدادی خار در کف آن که به کفش کوهنوردی برای جلوگیری از لغزش متصل می شود.
۳. نوعی کشتی با سپرهایی برای شکستن یخ که در میان یخ و دریاهای منجمد حرکت می کند.
فرهنگ معین
( ~. ش کَ ) (ص مر. ) ۱ - شکنندة یخ . چکشی که بدان قالب یخ را شکنند. ۳ - کشتی ای که بدان قطعات بزرگ یخ اقیانوس های منجمد را شکنند تا رفت و آمد کشتی ها در آن ممکن شود.
دانشنامه عمومی
واژه نامه بختیاریکا
چُم سوز
فرهنگستان زبان و ادب
{ice breaker} [حمل ونقل دریایی] نوعی کشتی با دماغه و سازه و ماشین آلات ویژه برای شکستن یخ سطح دریا و باز کردن راه برای سایر شناورها
