معانی کلمه : یار
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
یارستن#NAME?
= یاور۳: ◻︎ ز برق تیر روشن شد شب تار / سر دشمن چو هاون، گرز چون یار (نزاری: مجمعالفرس: یار).
فرهنگ معین
(پس .) دارندگی : هوشیار (دارای هوش ).
(اِ.) [ په . ] 1 - دوست ، همدم ، معشوق . 2 - مجازاً رفیق یک رنگ و موافق . 3 - ناصر، معین . 4 - همراه . ؛ ~ گرفتن در بازی یک یا چند تن از بازیکنان را برای کمک به خود برگزیدن .
گویش مازنی
۱دوست ۲معشوقه ۳یار و یاری دهنده
/yaar/ دوست - معشوقه ۳یار و یاری دهنده
فرهنگ اسم ها
اسم: یار (پسر) (فارسی) (تلفظ: yar) (فارسی: یار) (انگلیسی: yar)
معنی: مدد، مددکار
معنی: مدد، مددکار
مترادف و متضاد
همبازی، همتیمی
حبیب، خلیل، دوست، رفیق، صدیق، محب
صحابه، مصاحب، معاشر، همدم، همراه، همصحبت، همنشین
جانانه، جانان، دلبر، دلداده، دلدار، محبوبه، محبوب، معشوق، نگار، ول ≠ اغیار، دشمن
پشتیبان، حامی، دستگیر، دستیار، دوستدار، طرفدار، کمک، مددکار، معاضد، معاون، معین، ناصر، نصیر، یاور
واژه نامه بختیاریکا
کَمین
