معانی کلمه : گیراندن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. آتش روشن کردن.
۲. آتش در چیزی زدن.
۲. آتش در چیزی زدن.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - بگرفتن وا داشتن گرفتن فرمودن . ۲ - شعله ور ساختن مشتعل کردن : باد تند است و چراغ ابتری زو بگیرانم چراغ دیگری . ( مثنوی ) ۳ - باعث گرفتاری کسی شدن گرفتار کردن : زان پیش که یک خطا ببیند از ما ما را بدو دیو راهزن گیرانده . ( طغرا ) ۴ - شدیدا بپای محاسبه آوردن . ۵ - متصل کردن ملحق ساختن : شاهی که زمین را بزمن گیرانده دنباله چین را به ختن گیرانده ...
مترادف و متضاد
ignite (فعل)
اتش زدن، مشتعل شدن، روشن کردن، اتش گرفتن، گیراندن
