معانی کلمه : گیج
لغت نامه دهخدا
گیج . (اِخ ) نام طایفه ای است از طوایف ناحیه ٔ مکران . (جغرافیای سیاسی کیهان ص 101).
فرهنگ عمید
۱. سرگشته؛ حیران.
۲. کمهوش.
〈 گیجوگنگ: (صفت) [عامیانه] حیران؛ سرگشته.
〈 گیجوویج: (صفت) [عامیانه] سرگشته؛ حیران.
۱. سرگشته، حیران.
۲. کم هوش.
* گیج وگنگ: (صفت ) [عامیانه] حیران، سرگشته.
* گیج و ویج: (صفت ) [عامیانه] سرگشته، حیران.
۲. کم هوش.
* گیج وگنگ: (صفت ) [عامیانه] حیران، سرگشته.
* گیج و ویج: (صفت ) [عامیانه] سرگشته، حیران.
فرهنگ معین
(ص . ) پریشان ، آشفته .
فرهنگ فارسی
طایفه ایست از طوایف مکران .
سرگشته، کم هو ، حیران
( صفت ) ۱ - آنکه مغزش درست کار نکند پریشان حواس پراکنده خاطر سرگشته متحیر : گفتگو بسیار گشت و خلق گیج در سرو پایان این چرخ بسیج . ( مثنوی ) ۲ - احمق ابله خل . ۳ - خودستای معجب : اژد ها یک لقمه کرد آن گیج را سهل باشد خون خوری حجیج را . ( مثنوی )
نام طایفه ای است از طوایف ناحیه مکران .
سرگشته، کم هو ، حیران
( صفت ) ۱ - آنکه مغزش درست کار نکند پریشان حواس پراکنده خاطر سرگشته متحیر : گفتگو بسیار گشت و خلق گیج در سرو پایان این چرخ بسیج . ( مثنوی ) ۲ - احمق ابله خل . ۳ - خودستای معجب : اژد ها یک لقمه کرد آن گیج را سهل باشد خون خوری حجیج را . ( مثنوی )
نام طایفه ای است از طوایف ناحیه مکران .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
چندش – بی نظم و کثیف،نفرت داشتن
/gij/ چندش – بی نظم و کثیف، نفرت داشتن
مترادف و متضاد
بیحواس، بیهوش، پریشانحواس، حواسپرت، حیران، دبنگ، سرگردان، سرگشته، مات، متحیر، مست، منگ
واژه نامه بختیاریکا
تِوِر؛ تِوِرنیده؛ بِردِنگ؛ فِرتو؛ فرتوت؛ گیز؛ مَنق؛ منگ؛ دَوَنگ
