معانی کلمه : گویی
لغت نامه دهخدا
گوئی. ( ق ) رجوع به گویی شود.
فرهنگ عمید
پنداری، مانند اینکه: سیب گویی وداع یاران کرد / روی از این نیمه سرخ و ز آن سو زرد (سعدی: ۱۴۲ ).
فرهنگ معین
(ق . ) قید شک و تردید. به معنی گویا، پنداری .
فرهنگ فارسی
۱ - ( فعل ) دوم شخص مفرد مضارع از گفتن . ۲ - قید شک وتردید وظن گوییا پنداری : خورشید و نور صبح بچشمم چنان نمود گویی بشست یار رخ خود بخون من . ( پیغوملک ) یا تو گویی . ۱ - دوم شخص مفرد مضارع از گفتن . ۲ - قید شک و تردید . ۳ - در ترکیب بمعنی گفتن آید : آفرین گویی اغراق گویی پر گویی دعا گویی لطیفه گویی .
گویش مازنی
مدفوع حیوانات پهن،مدفوع گاو
/gooyi/ مدفوع حیوانات پهن، مدفوع گاو
مترادف و متضاد
انگار، پنداری، شاید، ظاهراً، گوئیا، گویا، مثلاینکه
