معانی کلمه : گوی
لغت نامه دهخدا
ز جغد و بوم به دیدار شومتر صد بار
ولی به طعمه و خیتال جخج گوی همای .
فرهنگ عمید
گو۱ gu#NAME?
= گو۱ gu
فرهنگ معین
(اِ. ) ۱ - جسمی که فاصلة همة نقطه های سطح آن تا مرکزش برابر است ، کره . ۲ - توپی که از یک ماده سخت و تو پر است و در برخی از بازی ها به کار می رود.
فرهنگ فارسی
گلوله
توپ چوگان
(اسم ) فضل. آدمی و دیگر جانوران گه.
گه . گوه .
(اسم ) فضل. آدمی و دیگر جانوران گه.
گه . گوه .
مجموعۀ نقاطی از یک فضای اقلیدسی که فاصلۀ آنها از نقطهای ثابت به نام مرکز نابیشتر از عددی مفروض به نام شعاع باشد
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
توپ، کره، گویه
۱. گلوله
۲. توپ، کره، گویه
فرهنگستان زبان و ادب
{ball} [ریاضی] مجموعۀ نقاطی از یک فضای اقلیدسی که فاصلۀ آنها از نقطه ای ثابت به نام مرکز نابیشتر از عددی مفروض به نام شعاع باشد
