معانی کلمه : گمان
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. ظن.
۲. حدس.
۳. خیال، وهم.
۴. رٲی، اندیشه.
۵. فرض.
* گمان بردن: (مصدر لازم )
۱. ظن بردن.
۲. تصور کردن، انگاشتن.
* گمان داشتن: (مصدر لازم )
۱. ظن داشتن، شک داشتن.
۲. نگران بودن.
۳. انتظار داشتن.
* گمان کردن: (مصدر لازم )
۱. تصور کردن، پنداشتن.
۲. شک کردن.
۲. حدس.
۳. خیال، وهم.
۴. رٲی، اندیشه.
۵. فرض.
* گمان بردن: (مصدر لازم )
۱. ظن بردن.
۲. تصور کردن، انگاشتن.
* گمان داشتن: (مصدر لازم )
۱. ظن داشتن، شک داشتن.
۲. نگران بودن.
۳. انتظار داشتن.
* گمان کردن: (مصدر لازم )
۱. تصور کردن، پنداشتن.
۲. شک کردن.
فرهنگ معین
(گُ یا گَ ) (اِ. ) ۱ - ظن ، وهم . ۲ - رأی ، اندیشه .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
باور
گمان
/gemaan/ گمان
گویش دزفولی
باور
مترادف و متضاد
باور
ایهام
پندار، پنداشت، تخمین، تصور، توهم، حدس، خیال، زعم، شک، ظن، فرض، فکر، وهم ≠ یقین
۱. پندار، پنداشت، تخمین، تصور، توهم، حدس، خیال، زعم، شک، ظن، فرض، فکر، وهم
۲. باور
۳. ایهام ≠ یقین
فرهنگ فارسی ساره
گمان
واژه نامه بختیاریکا
به دل . مثلا زمو به دل
سول؛ مَن
سول؛ مَن
