گماردن. [ گ ُ دَ ] ( مص ) پهلوی گومارتن . ( از گمار + دن =تن ، پسوند مصدری ) پازند گوماردن ، افغانی گومارال ( واگذاردن ، تسلیم کردن )، ارمنی گومارل. ( جمع کردن ) فرستادن ، تسلیم کردن. رجوع به فرستادن شود. اجازه و رخصت دادن. سفارش کردن. نصب کردن. ( از حاشیه برهان قاطع چ معین ) : ای جهانداری کاین چرخ ز توحاجت خواست که تو بر لشکر بدخواهانْش بگمار مرا.منطقی.جود هلاک خزانه باشد و هر روزتازه هلاکی تو بر...
فرهنگ عمید
گماشتن#NAME?
= گماشتن
فرهنگ معین
(گُ دَ ) (مص م . ) نک گماشتن .
فرهنگ فارسی
۱ - ( مصدر ) کسی را بکاری و شغلی منصوب کردن . ۲ - نشان دادن چیزی : غنچ. بهار دهان از زفان ( زفان از دهان ) بگمارید . یعنی زبان از دهان بیرون آورد کنایه از اینکه بشکفت . ۳ - تبسم کردن : گفت مختصر ملکی بود ... این میگفت و می گمارید . ۴ - ( مصدر ) شکفتن : اول نوبهار و هنگام گماریدن ازهار از غزنین روان شد . ۵ - خودنمایی کردن . یا گماریدن یاسه . بر آوردن آرزوی کسی .
مترادف و متضاد
place(فعل)
گذاشتن، قرار دادن، جای دادن، گماردن، در محلی گذاردن