معانی کلمه : گم
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. چیزی که از نظر انسان دور و ناپیدا شده باشد، پنهان، ناپیدا، ناپدید، مفقود.
۲. کسی که به بیراهه رفته باشد.
* گم شدن: (مصدر لازم )
۱. ناپدید شدن.
۲. از راه خود منحرف شدن، به بیراهه افتادن.
* گم کردن: (مصدر متعدی )
۱. مفقود کردن.
۲. از دست دادن.
۳. [قدیمی] نابود کردن.
* گم گشتن: (مصدر لازم ) گم شدن، ناپدید شدن.
۲. کسی که به بیراهه رفته باشد.
* گم شدن: (مصدر لازم )
۱. ناپدید شدن.
۲. از راه خود منحرف شدن، به بیراهه افتادن.
* گم کردن: (مصدر متعدی )
۱. مفقود کردن.
۲. از دست دادن.
۳. [قدیمی] نابود کردن.
* گم گشتن: (مصدر لازم ) گم شدن، ناپدید شدن.
فرهنگ معین
(گُ ) (ص . ) ناپدید، سرگشته ، آواره .
فرهنگ فارسی
گویش مازنی
گام قدم
/gom/ گام قدم
مترادف و متضاد
گمراه
سردرگم
غایب، مفقود، ناپدید، ناپیدا، نامرئی ≠ پیدا، یافت
۱. غایب، مفقود، ناپدید، ناپیدا، نامرئی
۲. گمراه
۳. سردرگم ≠ پیدا، یافت
missing (صفت)
مفقود، نا پیدا، فاقد، گم
واژه نامه بختیاریکا
( گُم ) بالاترین قسمت؛ راس
( گِم ) بیماری گوسفند
( گُم ) قسمت نوک
( گَم ) گاز
( گُم ) گام
( گُم ) مخفف واژه می گویم و گفتم
بَلّا؛ به نیست؛ بی پی؛ سر به نیست
تار؛ تار و تیچ
( گِم ) بیماری گوسفند
( گُم ) قسمت نوک
( گَم ) گاز
( گُم ) گام
( گُم ) مخفف واژه می گویم و گفتم
بَلّا؛ به نیست؛ بی پی؛ سر به نیست
تار؛ تار و تیچ
