معانی کلمه : گلو گرفتن
لغت نامه دهخدا
گلو گرفتن. [ گ ُ / گ َگ ِ رِ ت َ ] ( مص مرکب ) کنایه از آهنگ خفه کردن و کشتن. || کنایه از انتقام گرفتن :
آنگاه بیابند داد هر کس
مظلوم بگیرد گلوی ظلام.بیگنهی تات کار پیش نیاید
وآنگه کت تب گلو گرفت گنهکار.ور حسد گیرد ترا در ره گلو
در حسد ابلیس را باشد غلو.
آنگاه بیابند داد هر کس
مظلوم بگیرد گلوی ظلام.بیگنهی تات کار پیش نیاید
وآنگه کت تب گلو گرفت گنهکار.ور حسد گیرد ترا در ره گلو
در حسد ابلیس را باشد غلو.
فرهنگ فارسی
۱ - ( مصدر ) گرفته شدن راه گلو گیر کردن چیز در گلو . ۲ - دچار رنج و الم و غصه شدن . ۳ - ( مصدر ) گرفتن و فشار دادن گلوی انسان یا جانوری را . ۴ - دچار رنج والم کردن .
