گفتی. [ گ ُ ت َ / ت ِ ] ( ق ) مانا. همانا. پنداری. ظاهراً. گویا.گویی : نرم نرمک ز پس پرده به چاکر نگریدگفتی از میغ همی تیغ زند گوشه ماه.کسایی.هوا گفتی از نیزه چون بیشه گشت خور از گرد اسبان پراندیشه گشت.فردوسی.اما قرار نمی یافتم و دلم گواهی می داد که گفتی کاری افتاده است. ( تاریخ بیهقی ).- امثال :گفتی به پالوده خوردن می رود ؛برای کسی که در رفتن شتاب زدگی دارد. نیز بسیار آرام و مطمئن : مادرش زره بر ...