معانی کلمه : گسترده
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
پهن شده.
فرهنگ معین
(گُ تَ دِ ) (ص مف . ) پهن کرده ، پهن شده .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - پهن کرده منبسط : من ایران نخواهم نه خاور نه چین نه شاهی نه گسترده روی زمین . ۲ - مفروش فرش شده : حمص شهریست بزرگ و خرم و آبادان و هم. راههای ایشان بسنگ گسترده است .
مترادف و متضاد
بسیط، پخش، پهن، پهناور، شایع، عریض، مبسوط، منبسط، وسیع
واژه نامه بختیاریکا
پَلَه؛ فَرَه؛ دَق؛ دقل؛ نواله؛ وَر واز؛ وَردادِه
