گساردن. [ گ ُ دَ ] ( مص ) گذاشتن. نهادن : چه گفت نرگس گفت ای ز چشم دلبر دورغم دو چشمش بر چشمهای من بگسار.فرخی. || گذراندن. طی کردن. سپری کردن : کار آنچنان که آید بگذارم عمر آنچنان که باید بگسارم.مسعودسعد. || در میان نهادن. طرح کردن اندوه یا چیزی با کسی : دلا بازآی تا با تو غم دیرینه بگسارم حدیثی از تو بنیوشم نصیبی از تو بردارم.فرخی.چون به ره اندهگسار با تو نباشدانده و تیمار خویش با که گساری ؟فرخی....
فرهنگ عمید
۱. خوردن. ۲. می خوردن. ۳. غم خوردن.
فرهنگ معین
(گُ دَ ) (مص م . ) ۱ - نهادن ، گذاشتن . ۲ - خوردن ، خوردن شراب و غم .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) طی کردن سپری کردنگذرانیدن : کار آن چنان که آید بگزارم عمر آن چنان که باید بگسارم . ( مسعود سعد )
مترادف و متضاد
آشامیدن، نوشیدن
سپری کردن، طی کردن
زایل کردن، زدودن، ستردن، محو کردن
۱. آشامیدن، نوشیدن ۲. زایل کردن، زدودن، ستردن، محو کردن ۳. سپری کردن، طی کردن