گزلک. [ گ ِ ل ِ ] ( اِ ) کارد کوچک دسته دراز را گویند. ( برهان ) ( آنندراج ). نوعی از قلم تراش را هم گفته اند که سر آن برگشته و دنباله اش باریک باشد وبیشتر از جانب مصر آورند. ( برهان ) ( آنندراج ) ( غیاث )( جهانگیری ). قلمتراش. مبرات. ( زمخشری ) : پیچیده یکی لامی میراند بسر بربربسته یکی گزلک ترکانه ببر بر. سوزنی.زین همه الماس که بگداختم گزلکی از بهر ملک ساختم.نظامی.گزلک شاه سعد ذابح دان که به مریخ...
فرهنگ معین
(گِ لِ ) [ تر. ] (اِ. ) نک گزلیک .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - کارد کوچک دسته دراز : بنمابمن که منکر حسن رخ تو کیست ? تا دیده اش به گزلک غیرت بر آورم . ( حافظ ) ۲ - نوعی قلم تراش که سر آن بر گشته و دنباله اش باریک است : و اگر خلاف واقعی بعمد بقید کتابت در آمده باشد به گزلک راستی محو نماید ... .