معانی کلمه : گرفتار
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(گِ رِ ) [ په . ] (ص مف . ) ۱ - اسیر، مبتلا. ۲ - عاشق ، دلباخته .
فرهنگ فارسی
اسیر، دربند، دستگیرشده
۱ - مبتلی دچار : گشت از دم یار چون دم مار یعنی بهزار غم گرفتار . ( نظامی ) ۲ - دربند مقید : می نوش و جهان بخش که از زلف کمندت شد گردن بد خواه گرفتار سلاسل . ( حافظ ) ۳ - اسیر برده . ۴ - عاشق دلباخته : کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست مگر آن کس که بشهر آید و غافل برود . ( طیبات سعدی ) ۵ - صید نخجیر . ۶ - پر مشغله : مرد گرفتاریست .
۱ - مبتلی دچار : گشت از دم یار چون دم مار یعنی بهزار غم گرفتار . ( نظامی ) ۲ - دربند مقید : می نوش و جهان بخش که از زلف کمندت شد گردن بد خواه گرفتار سلاسل . ( حافظ ) ۳ - اسیر برده . ۴ - عاشق دلباخته : کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست مگر آن کس که بشهر آید و غافل برود . ( طیبات سعدی ) ۵ - صید نخجیر . ۶ - پر مشغله : مرد گرفتاریست .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
صید، نخجیر
دلباخته، عاشق
پرمشغله، غرق، مشغول
برده، پایبند، مقید
دامنگیر، دچار، دستخوش، مبتلا
اسیر، بازداشت، دربند، محبوس ≠ آزاد، رها
۱. اسیر، بازداشت، دربند، محبوس
۲. دامنگیر، دچار، دستخوش، مبتلا
۳. پرمشغله، غرق، مشغول
۴. دلباخته، عاشق
۵. برده، پایبند، مقید
۶. صید، نخجیر ≠ آزاد، رها
واژه نامه بختیاریکا
بندال ( بند دار ) ؛ بندار؛ مُفتلا
بی پی
پا بَست
دِر؛ دِر غَرِّه
بی پی
پا بَست
دِر؛ دِر غَرِّه
