معانی کلمه : گردونه
لغت نامه دهخدا
گردونه. [ گ َ ن َ / ن ِ ] ( اِ ) بمعنی گردون است. ( برهان ). ارابه. عراده. چرخ. گاری :
به گردونه ها بر چه مشک و عبیر
چه دیبا ودینار و مشک و حریر.
به گردونه ها بر چه مشک و عبیر
چه دیبا ودینار و مشک و حریر.
فرهنگ عمید
۱. چرخ، ارابه، گاری.
۲. هرچیز شبیه چرخ که دور خود بچرخد.
۲. هرچیز شبیه چرخ که دور خود بچرخد.
فرهنگ معین
(گَ نِ ) (اِ. ) ارابه ، گاری ، چرخ .
فرهنگ فارسی
چرخ، ارابه، گاری، هرچیزشبیه چرخ که دورخودبچرخد
( اسم ) ۱ - ارابه گاری گردون : بگردونه ها بر چه مشک و عبیر چه دیبا و دینار و مشک و حریر . ۲ - ارابه ای که توپ را حمل کند : توپهای بزرگ سنگ انداز را که در گنجه بود بنیروی اقبال شاهی از آب کر گذرانیده باعرابه و گردونه باردوی معلی آورد . یا گردون. داود . ۱ - بنات النعش کبری . ۲ - نعش ( از بنات النعش ) .
( اسم ) ۱ - ارابه گاری گردون : بگردونه ها بر چه مشک و عبیر چه دیبا و دینار و مشک و حریر . ۲ - ارابه ای که توپ را حمل کند : توپهای بزرگ سنگ انداز را که در گنجه بود بنیروی اقبال شاهی از آب کر گذرانیده باعرابه و گردونه باردوی معلی آورد . یا گردون. داود . ۱ - بنات النعش کبری . ۲ - نعش ( از بنات النعش ) .
دانشنامه عمومی
گویش دزفولی
چرخ
مترادف و متضاد
چرخ
ارابه، گاری
۱. چرخ
۲. ارابه، گاری
pass (اسم)
رد، راه، پروانه، گذرگاه، بلیط، گردونه، عبور، معبر، جواز، گذر، گدوک، گذرنامه
carrousel (اسم)
چرخ فلک، گردونه
