معانی کلمه : گرانمایه
لغت نامه دهخدا
گرانمایه . [ گ ِ ی َ / ی ِ ] (اِخ ) لقب بلاش ساسانی . (مفاتیح ).
فرهنگ عمید
۱. گران بها، نفیس.
۲. عزیز، ارجمند.
۲. عزیز، ارجمند.
فرهنگ معین
( ~ . یَ یا یِ ) (ص مر. ) نفیس ، باارزش .
فرهنگ فارسی
۱ - پر قیمت با ارزش نفیس : ... بنواخت و تشریف گرانمایه مخصوص کرد . ۲ - آنکه مای. بسیار دارد . ۳ - عالی قدر ارجمند : فرستاده گفت : ای گرانمایه شاه . مبیناد بی تو کسی پیشگاه . ۴ - عزیز گرامی : تن تو خادم این جان گرانمایه نیست خادم جوان گرانمایه همیدارش . ( ناصر خسرو ) ۵ - فراوان انبوه بسیار : پس از چهار ماه لشکری گرانمایه از زنگبار میامدند .
مترادف و متضاد
معتبر، مهم
ارجمند، عالیقدر
ارزشمند، باارزش، گرانبها، نفیس
عزیز، گرامی، گرانقدر، محترم ≠ ذلیل، خوار، بیارزش
۱. عزیز، گرامی، گرانقدر، محترم
۲. ارجمند، عالیقدر
۳. معتبر، مهم
۴. ارزشمند، باارزش، گرانبها، نفیس، ≠ ذلیل، خوار، بیارزش
