گرانجان. [ گ ِ ] ( ص مرکب ) کنایه از مردم سخت جان. ( برهان ) ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). بسیار مقاومت کننده در برابر چیزی. پوست کلفت. دیرپذیر : و بر کرسی گرانجان مباش و ترش روی. ( قابوسنامه ).گرانی ببردم ز درگاهش ایرامرید سبکدل گرانجان نباشد.خاقانی.شیطان را که خود را در تو میمالد چون سگ... و مخبط و گرانجان ، و کاهلی میکندت از آن آب وضو اینها را بشوی. ( کتاب المعارف بهأولد ).باد سبکروح بود در طواف ...
فرهنگ عمید
۱. سخت جان. ۲. بسیار پیر و سال خورده. ۳. شخص بینوا و بیمار و از جان سیر شده. ۴. خسیس. ۵. لجوج. ۶. کسی که همنشینی و سخن گفتنش بر دیگران ناگوار باشد: حریف گران جان ناسازگار / چو خواهد شدن دست پیشش مدار (سعدی: ۹۹ حاشیه ).
فرهنگ معین
( ~ . ) (ص مر. ) ۱ - سخت جان . ۲ - پست ، دون .
فرهنگ فارسی
سخت جان، بسیارپیروسالخورده، شخص بینواوبیماروازجان سیرشده، خسیسبسیار مقاومت کننده پوست کلفت سخت جان : حریف گران جان ناسازگار چو خواهد شدن دست پیشش مدار . ( گلستان ) ۲ - آنکه معاشرتش نامطبوع و گران آید مقابل سبکروح : توب. زهد فروشان گران جان بگذشت وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست . ( حافظ ) ۳ - بسیار پیر سالخورده و رعشه ناک : گران جانی که گفتی جان نبودش بدندانی که یک دندان نبودش . ( نظامی ) ۴ - فقیر...