معانی کلمه : گذرنده
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. عبورکننده.
۲. ناپایدار.
۲. ناپایدار.
فرهنگ فارسی
ویژگی خط یا صفحه یا رویهای که از یک یا چند نقطۀ مشخص بگذرد
۱ - ( اسم ) عبور کننده عابر جمع : گذرندگان : ای با عدوی ما گذرنده بکوی ما . ای ما هروی . شرم نداری زروی ما ? ( منوچهری ) ۲ - ناپایدار فانی : تا این زندگانی گذرنده ای مردمان . شمار نفریبد .
مترادف و متضاد
بیدوام، گذرا
راهگذر، رهسپر، رهگذر
۱. راهگذر، رهسپر، رهگذر
۲. بیدوام، گذرا
passing (اسم)
عبور، مرگ، مرور، گذرنده
passer (اسم)
عابر، گذرنده
فرهنگستان زبان و ادب
{passing} [ریاضی] ویژگی خط یا صفحه یا رویه ای که از یک یا چند نقطۀ مشخص بگذرد
