معانی کلمه : گداز
لغت نامه دهخدا
سینه را داغدار باید کرد
لاله را شرمسار باید کرد
ابر برخاست بی می و ساقی
گریه ای زارزار باید کرد.
فرهنگ عمید
۱. = گداختن
۲. گدازنده (در ترکیب با کلمه دیگر ): دیرگداز، جان گداز.
۳. (اسم مصدر ) گداخته شدن، ذوب.
۴. (اسم مصدر ) [قدیمی، مجاز] لاغر و نحیف شدن.
۵. (اسم ) [قدیمی، مجاز] غم، رنج: چه آن کس که اندر خرام است و ناز/ چه گوید که در درد و گرم و گداز (فردوسی: ۷/۴۴۵ حاشیه ).
۲. گدازنده (در ترکیب با کلمه دیگر ): دیرگداز، جان گداز.
۳. (اسم مصدر ) گداخته شدن، ذوب.
۴. (اسم مصدر ) [قدیمی، مجاز] لاغر و نحیف شدن.
۵. (اسم ) [قدیمی، مجاز] غم، رنج: چه آن کس که اندر خرام است و ناز/ چه گوید که در درد و گرم و گداز (فردوسی: ۷/۴۴۵ حاشیه ).
فرهنگ معین
(گُ )(اِمص . )۱ - ذوب ، گدازش . ۲ - لاغری .
فرهنگ فارسی
گویش مازنی
کزاز
/godaaz/ کزاز
مترادف و متضاد
ذوب، میعان
