معانی کلمه : کین
لغت نامه دهخدا
کین . [ ک َ ] (ع مص ) فروتنی نمودن . (منتهی الارب ) (آنندراج ): کان له کیناً؛ فروتنی نمود و خضوع کرد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(اِمص . ) عداوت ، دشمنی .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱نشیمن گاه – کون ۲پایین هر چیز ته
/kin/ نشیمن گاه – کون - پایین هر چیز ته
گویش بختیاری
کون، مخرج.
مترادف و متضاد
بغض، حقد، دشمنی، عداوت، عناد، غرض، کینه
