معانی کلمه : کیر
لغت نامه دهخدا
کیر. (اِخ ) کوهی است . (منتهی الارب ). کوهی است در بلاد غطفان . (از معجم البلدان ).
کیر. [ ک َی ْ ی ِ ] (ع ص ) اسب که در دویدن دنب بردارد. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
فرهنگ معین
(اِ. ) اندام تناسلی نر به ویژه انسان که ادرار و منی از طریق سوراخی در سر آن دفع می شود، نره ، ذکَر، قضیب . ،به ~ گاو زدن در پخش مالی یا چیزی اسراف کردن .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
penis (اسم)
ذکر، کیر، حشفه، الت مردی، الت رجولیت
phallus (اسم)
کیر، الت تناسلی مرد، الت ذکور
