کند کردن. [ ک ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) سست و ناتوان کردن. از کار انداختن : تا آن جوان تیز و قوی را چو جادوان این چرخ تیزگرد چنین کرد کند و پیر.ناصرخسرو. || تیزی و حدّت چیزی را کاستن. برندگی چیزی را از بین بردن : بدین سبب است که سرکه دندان کند کند. ( ذخیره خوارزمشاهی ).ترشی های چرخ ناشیرین کند کرده است تیز دندانم.روحی ولوالجی.تواضع کن ای دوست با خصم تندکه نرمی کند تیغ برنده کند.سعدی....
مترادف و متضاد
slacken (فعل)کم شدن، خرد شدن، کند کردن، اهسته کردن، سست کردن، شل کردن یا شدنrebate (فعل)کاستن، کم کردن، کند کردن، بی ذوق کردنclog (فعل)بستن، مسدود کردن، کند کردن، لخته شدن، زیادی پر کردنdull (فعل)کند کردنblunt (فعل)کند کردنsheathe (فعل)پوشاندن، کند کردن، غلاف کردن، غلافدار کردنdecelerate (فعل)کند کردن، کاستن سرعت، اهسته کردن، از سرعت چیزی کاستنhebetate (فعل)کند کردن، خرفت شدن، کودن کردنlet up (فعل...